ابن المقفع ( مترجم : منشي )
70
كليله و دمنه ( فارسي )
چون دمنه از اين سخن فارغ شد إعجاب شير به دو زيادت گشت و جوابهاى نيكو و ثناهاى بسيار فرمود و با او إلفي [ 1 ] تمام گرفت . و دمنه بفرصت خلوت طلبيد و گفت : مدّتي است تا ملك را بر يك جاى مقيم مىبينم و نشاط شكار و حركت فرو گذاشته است ، موجب چيست ؟ شير ميخواست كه بر دمنه حال هراس خود پوشانيده دارد ، در آن ميان شنزبه بانگي بكرد بلند و آواز او چنان شير را از جاى ببرد [ 2 ] كه عنان تمالك و تماسك [ 3 ] از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد و گفت : سبب اين آواز است كه ميشنوى . نميدانم كه از كدام جانب ميآيد ، لكن گمان برم كه قوّت و تركيب صاحب آن فراخور آواز باشد . اگر چنين است ما را اينجا مقام صواب نباشد . دمنه گفت : جز بدين آواز ملك را از وى هيچ ريبتي [ 4 ] ديگر بودهست ؟ گفت : نى . گفت : نشايد كه ملك بدين موجب مكان خويش خالي گذارد و از وطن مألوف خود هجرت كند ، چه گفتهاند كه آفت عقل تصلّف [ 5 ] است ، و آفت مروّت چربك [ 6 ] ، و آفت دل ضعيف آواز قوي . و در بعضي امثال دليل است كه بهر آواز بلند و جثّهء قوي التفات نشايد نمود . شير گفت : چگونه است آن ؟ گفت : [ روباهى كه در بيشهاى طبلى ديد ] آوردهاند كه روباهي در بيشهاي رفت آنجا طبلي ديد پهلوى درختي افگنده و هرگاه كه باد بجستي شاخ درخت بر طبل رسيدي ، آوازي سهمناك به گوش روباه آمدى . چون روباه ضخامت جثّه بديد و مهابت آواز بشنيد طمع در بست كه گوشت و پوست فراخور آواز
--> [ 1 ] . ( 2 ) إلف رجوع شود به ح بر ص 16 س 8 . [ 2 ] . ( 5 ) از جاى بردن كسي را از حالت طبيعي خارج كردن از راه ترسانيدن يا بخشم آوردن . صورت فعل لازم هم از اين تعبير موجود است ، و آن از جاى شدن و از جاى بشدن است كه در تاريخ بيهقي كرارا آمده است ( ص 62 ، 174 ، 183 ، 184 ، 554 ، 618 و غيره ) . امروز ميگوئيم خود را باخت ، از كوره در رفت ، از جا در رفت ، و نظاير آنها . [ 3 ] . ( 5 ) تمالك و تماسك رجوع شود به ح بر ص 32 س 2 . [ 4 ] . ( 9 ) ريبت رجوع شود به ص 5 ح بر س 13 . [ 5 ] . ( 11 ) تصلّف اصل معني صلف لاف زدن و خودستائي است ( زوزني و زمخشري و قرشى ) ؛ و مرد لاف زن گران جان مىشود ، و بدين سبب صلف بمعني گران جاني هم آمده است ( كتاب التّطفيل ص 95 و لسان العرب ) . تصلّف بدين هر دو معني آمده است و مرد متصلّف يعني مرد لاف و گزاف و لاف زن و گران جان . [ 6 ] . ( 11 ) چربك ص 42 ح بر س 1 ديده شود . اينجا گمان ميكنم معني ريشخند و سخريّه اراده كرده است .